کورتکس منطقی و ضعیف ما باید بتواند طرح و برنامهای را بهدست دهد تا با استفاده از آن، با ناخودآگاه (مغز خزنده و لیمبیک) قوی و درعین حال، نازنینی که یکمیلیون برابر مغز خودآگاه قدرت دارد، هماهنگ شود و به دیگر سخن، این دو مغز قدرتمند را به استخدام خویش درآورَد. در جنگ ناجوانمردانۀ مغزهای خودآگاه و ناخودآگاه، معمولاً مغز خودآگاه، بازنده است؛ ولی درصورت تسلطیافتن کورتکس بر مغز خزنده و لیمبیک، همکاری و صمیمیتی گرم و تنگاتنگ میان آنها را شاهد خواهیم بود که ثمرات بسیار ارزشمند دارد؛ بنابراین باید بدون ترسیدن از چالشها و بحرانها زمینهای مساعد را برای دستیابی به این هدف والا فراهم آوریم و با استفاده از راهکارهایی تهدیدها را به فرصت تبدیل کنیم. برخلاف مغز خزنده که هیچ کاری انجام نمیدهد و لیمبیک که صرفاً کارهای آسان، اعماز درست یا نادرست را انتخاب میکند، کورتکس همواره به انجامدادن کارهای درست، فارغ از سخت یا آسانبودنشان تمایل دارد؛ اما چون ضعیف است، باید از قدرت لیمبیک برای انجامدادن کارهایش استفاده کند و برای جلب موافقت لیمبیک، کار موردنظر را بهصورت لذتبخش درآورَد؛ مثلاً اگر فرزند خردسالمان دوست ندارد مسواک بزند، میتوانیم با خریدن خمیردندان میوهای، او را به انجامدادن این کار صحیح ترغیب کنیم. از آنجا که فضای مجازی، دشمن تمرکز است، برای انجامدادن کارهای کورتکسی باید تا آنجا که میتوانیم، از این فضا فاصله بگیریم. بهترین پاداش برای انجامدادن هر کار، پاداش درونی است؛ بدین صورت که هر کاری را بهعلت علاقهداشتن به آن کار انجام دهیم؛ نه برای دستیابی به چیزی که دراِزای انجامدادن آن کار دریافت میکنیم.
اکنون که از قدرت بینهایت مغز ناخودآگاهمان اطلاع یافتیم و از آن سوی، بر ناتوانی کورتکس، واقف شدیم، نباید اجازه دهیم ناخودآگاه قوی و نادان ما خودآگاه ضعیف باشعورمان را به چالش بکشد و برایش بحران ایجاد کند؛ بلکه برعکس باید با استفاده از راهکارهایی ناخودآگاه را دربرابر خودآگاه، به تعظیم واداریم و کاری کنیم که برنامههای کورتکس را با میل و رغبت اجرا کند. برای دستیابی به این هدف، تنها یک راه وجود دارد: ایجاد هماهنگی میان مغزهای سهگانه. در این فرایند، تنها هنر، شاهکار و عظمت کورتکس، برنامهریزیکردن است. ما نباید اجازه دهیم تنبلی و راحتطلبی مغز خزنده، و لذتجویی و هواپرستی لیمبیک، باعث تعطیلشدن فعالیت کورتکس شود. اگر نتوانیم میان مغزهای سهگانه، هماهنگی ایجاد کنیم، دچار مشکلات فراوان خواهیم شد و برای حلکردن مشکلات باید در نخستین گام، این سه بخش مغز و نیز وظایف و مسئولیتهای هرکدامشان را خوب و کامل بشناسیم. اگر موفق شویم میان این سه مغز، هماهنگی و همکاری بهوجود آوریم، به ثبات و استحکام بیشتری در رفتارها، باورها، ارزشها و نگرشهایمان دست خواهیم یافت و در مسیر صحیح قرار خواهیم گرفت.
اساساً تمام رفتارها و نگرشهای آسیبزای ما و اختلالهای روانیای که دچارشان میشویم، ناشی از ناهماهنگی این سه بخش تشکیلدهندۀ مغزمان هستند. از آن سوی، وقتی تصمیم میگیریم این مشکل را حل کنیم، نباید اجازه بدهیم تنبلی مغز خزنده و لذتجویی لیمبیک، مانع اقدامکردن ما به رفتارهای صحیح شود. حال، اگر بخواهیم در حوزههای گوناگون زندگی خودمان یا دیگران تحول ایجاد کنیم، باید حتماً کورتکسمان فعال باشد تا بتواند دو بخش دیگر را مدیریت کند. اگر میخواهیم از قدرت این بچهغول بیشعور نهفته در ذهنمان به بیشترین میزان استفاده کنیم، باید ویژگیهای مغزهای سهگانه را هرچه بیشتر بشناسیم تا از این رهگذر، نهتنها از فرصتهایمان بهنحو احسن بهره گیریم؛ بلکه فراتر از آن، از تهدیدها فرصت بسازیم و به دیگر سخن، فرصتها را از دل تهدیدها شکار کنیم. هنر مدیریت ضمیر ناخودآگاه در دستان کورتکس است و با استفاده از آن میتواند ناخودآگاه قوی را بهخدمت گیرد. در تبیین و تشریح این مطلب، ضمیر ناخودآگاه را میتوان به یک کامپیوتر فاقد شعور تشبیه کرد که کورتکس باید نرمافزارهای صحیح را روی آن نصب و بدین صورت، عملکردهایش را مدیریت کند؛ به دیگر سخن، مغز ناخودآگاه ما به کودکی سادهلوح، نادان، سمج، لجباز و البته نازنین میمانَد که باید تحت نظارت و برنامهریزی والدینش باشد. ما آنچه را باور میکنیم، در ناخودآگاهمان ضبط میکنیم و سپس براساس این برنامۀ ضبطشده، پردازشهایی در وجود ما صورت میگیرد تا مطالب ضبطشده بر ایمان بهصورت عادت درآیند؛ بنابراین، مغز ناخودآگاه را به ناخدای کشتیای میتوان تشبیه کرد که سکان را دراختیار دارد و ما را به هرجا بخواهد، میبَرَد. ناخودآگاه مانند یک تیغ دودَم است که هم میتواند بهنفع ما کار کند و هم بهضررمان. کسانی که دچار اختلالات روانی، مشکل در تصمیمگیری و عملکردهای احساسی هستند، اختیار مغز ناخودآگاهشان را به دست بحرانها و پیامهای منفی دادهاند؛ برعکس، مغز ناخودآگاه افراد موفق و برخوردار از زندگی توأم با شادی و آرامش، دراختیار افکار مثبت قرار دارد.
برای ایجاد هماهنگی میان مغزهای سهگانه باید دو کار انجام شود: نخست، آنکه مغز خودآگاهمان برنامهریزیای صحیح صورت دهد؛ دوم، آنکه با ویژگیها و مسئولیتهای این سه مغز، بیشتر آشنا شویم تا فرایند برنامهریزی بهشکل بهتری صورت گیرد. حال، برای آنکه این دو کار به منصّۀ ظهور برسند و بتوانیم از قدرت این بچهغول نادان بهره گیریم، برخی کارهای دیگر بدین شرح را باید انجام بدهیم:
الف) مغز ناخودآگاهمان را نادیده نگیریم و علاوهبر مغز خودآگاه، به آن نیز توجه کنیم؛ به دیگر سخن باید به مغز ناخودآگاه احترام بگزاریم، دوستش بداریم، از آن قدردانی کنیم، به آن پاداش بدهیم و با آن سخن بگوییم؛ نه اینکه همواره احساسات و هیجاناتمان را سرکوب کنیم و از ابرازگری بپرهیزیم. باید شهامت حرفزدن و نظردادن داشته باشیم؛ حتی اگر آنچه بر زبان میآوریم، درست یا موافق با دیدگاههای دیگران نباشد؛ زیرا تنها در این صورت رشد خواهیم کرد.
ب) این نکات مهم را بهیاد داشته باشیم: آموزههای غلطی را که درطول زندگی، درخصوص مسائلی همچون ارتباط و تعامل با دیگران وارد ذهنمان شدهاند، با آموزههای صحیح جایگزین کنیم؛ در برآوردن نیازهای ضمیر ناخودآگاه بهنحو احسن بکوشیم؛ از مقابله و مبارزه با مغز ناخودآگاه بپرهیزیم و درعوض، در ارتباط با آن، عملکرد قطرهچکانی و تدریجی داشته باشیم؛ با استفاده از زبان احساس (تکنیکهای ارتباط مؤثر) با مغز ناخودآگاه سخن بگوییم.
ج) بهخاطر داشته باشیم که در هر زمان، یکی از این سه بخش باید فعال باشد؛ ولی درعین حال بدانیم که در هر موقعیتی باید از کدام بخش مغزمان استفاده کنیم.
د) شک نکنیم که موفقیت، مرهون قراردادن مغزهای خودآگاه و ناخودآگاه در یک راستاست؛ به دیگر سخن، باوجود تفاوتداشتن ویژگیهای این سه مغز میتوانیم با تمهیدات و برنامهریزیهایی آنها را در یک راستا قرار دهیم و موفق شویم.
ه) برای رسیدن به اهداف منطقیمان باید به این مسئله توجه کنیم که خودآگاه ما گلوگاه ناخودآگاهمان است؛ به دیگر سخن، خودآگاه محدود است و ناخودآگاه نامحدود. هر چیزی بخواهد وارد ناخودآگاه شود، باید از خودآگاه عبور کند و از آن سوی، هرچه از ناخودآگاه بالا بیاید، در خودآگاه پردازش و از آنجا به رفتار تبدیل میشود؛ بنابراین، وصل و فصل شخصیت ما مغز خودآگاهمان است و تفکرات، اساس همۀ مطالب بهشمار میآیند. تفکرات ما احساساتمان را بهوجود میآورند و احساسات ما رفتارهایمان را رقم میزنند (مانند آنچه درخصوص ادکلنزدن ذکر کردیم)؛ از این روی، تفکرات غلط، احساسات و رفتارهای غلط را ایجاد میکنند و تفکرات درست، احساسات و رفتارهای درست را.
و) علت ضرورت تلاش برای شناخت بچهغول نهفته در ذهنمان این است که او قدرت فراوان دارد و فرمانده بلامنازع ما بهشمار میآید؛ از این روی، درصورت شناخت صحیح و کامل وی بسیاری از مشکلاتمان حل خواهند شد. در این فرایند شناخت باید ابتدا مسائل تئوریک را بدانیم و سپس به راهکارهای مؤثر دست یابیم؛ در غیر این صورت، بیتردید شکست خواهیم خورد و اعتمادبهنفسمان را ازدست خواهیم داد.
ز) از عرضۀ طرحهای احساسی برای حلکردن مشکلاتمان بپرهیزیم و درعوض، از عقل و منطق کمک بگیریم. در مواجهه با مسائل و مشکلات گوناگون زندگیمان، غالباً با آنها میجنگیم، از آنها میگریزیم یا دربرابرشان تسلیم میشویم و سازشگری پیشه میکنیم؛ غافل از آنکه در هرسه حالت، انرژیمان را نابود میکنیم و بهجای این کارها باید راهکار سازگاری با مشکلات و عبور از آنها را برگزینیم؛ زیرا برخی مسائل و معضلات اساساً قابل حلشدن نیستند و بنابراین، چارهای جز کنارآمدن با آنها نداریم؛ درست مانند اسبسواری که بهجای ماندن پشت موانع یا تلاش برای برداشتن آنها، از رویشان میپرد.
ح) شیوۀ صحیح سخنگفتن با ناخودآگاهمان را بیاموزیم و در این فرایند، نکاتی بدین شرح را درنظر داشته باشیم: از افعال منفی استفاده نکنیم؛ فقط افعال و جملههای دارای زمان حال و ضمیرهای اولشخص مفرد (من) و دومشخص مفرد (تو) را بهکار گیریم و از کاربرد افعال و جملههای دارای زمانهای گذشته و آینده برحذر باشیم؛ هرقدر جملههایمان کوتاهتر باشند، بهتر است؛ با صدای بلند با مغز ناخودآگاه حرف بزنیم تا بفهمد چه میگوییم؛ هر مطلب را چندین بار برایش تکرار کنیم.
ط) مغز خزنده صیانت نفس میکند، قدرت فراوان دارد و مانع انجامدادن هر کار جدید و پیشرفت و موفقیت ما میشود؛ بنابراین باید با استفاده از روشهایی کورتکس را فعال کنیم تا بتواند مغز ناخودآگاه را قانع کند. این روشها عبارتاند از: ورزشکردن، مطالعه، یادگرفتن مطالب جدید، افزایشدادن دانش خویش دربارۀ مطالب پیشین، انجامدادن کارهای غیرعادتی (مثل مسواکزدن با دست غیرغالب) و کنارگذاشتن رفتارهای ضدتمرکز، کاهشدادن زمان حضور در فضای مجازی، تقسیمکردن اهداف به بخشهای کوچکتر، رفتارکردن با کورتکس با استفاده از اعداد و ارقام، تعیین Deadline برای کارهایی که انجام میدهیم، حرکت و پیشرفت تدریجی و قطرهچکانی، و انتخابکردن اهداف واقعی و دستیافتنی.
ی) هنگام انجامدادن کارهای منطقیِ سخت به اصل لذتجویی لیمبیک توجه داشته باشیم؛ به دیگر سخن، به کار موردنظرمان رنگولعاب لذتجویانه بزنیم تا بهصورت جالب و جذاب درآید و لیمبیک به انجامشدن آن تمایل داشته باشد.
ک) به این مسئله توجه داشته باشیم که کورتکس در انتخابهای خود بهدنبال انجامدادن کارهای صحیح است و سختی یا آسانی آنها برایش اهمیتی ندارد؛ برعکس لیمبیک که کار آسان را صرفنظر از درست یا غلطبودنش برمیگزیند.
ل) از آنجا که لیمبیک، مأمور تنظیم و مدیریت احساسات ماست، باید بسیار مراقب باشیم که این قسمت از مغز در هر موقعیت، چه هورمونهایی ترشح میکند.
م) مغز ما قدرت سازگاری و انعطافپذیریِ بسیار زیادی دارد؛ بدان معنا که قادر به پذیرش وضعیت جدید، حذف موقعیتهای قبلی و جایگزینکردن مطالب تازه است. اگر مغز فاقد این ویژگی بود، هیچ تغییری صورت نمیگرفت؛ لذا مغز خزنده بهشدت با تغییر مخالفت میکند؛ برخلاف کورتکس که عاشق تغییرکردن و فراگرفتن مطالب جدید است. برای تحققبخشیدن این هدف، کورتکس باید سازگاری با مشکلات را یاد بگیرد؛ بدان معنا که سعی کنیم باوجود مشکل، حال خوبی داشته باشیم.
یکی از مهمترین مسائل در ایجاد هماهنگی میان مغزهای سهگانه، آن است که به فیلترهای ارتباطی، اعماز استدلال، نصیحت، بیان نکات اخلاقی، امیدآفرینیِ واهی، تهدید، تشویق، تنبیه، توبیخ، سرزنش، تذکردهی، تحریفات (خطاهای) شناختی و... توجهی نمیکنیم و از اثرگذاری منفی آنها بر مخاطبمان غافلیم. استفاده از این فیلترها چه در ارتباط با دیگران و چه درخصوص خودمان، قطعاً زیانبار و آسیبرسان است و به نابودی ما و روابطمان میانجامد. این اشتباهات، سبب تقویت احساس گناه و تضعیف اعتمادبهنفس فرد میشوند.
تحریفات شناختی، خطاهایی هستند که درحوزۀ تفکر در کورتکس روی میدهند و موجب بروز اشتباه در احساسات و رفتارهای ما میشوند. این تصورات نظاممند، ما را بهسمت وهم و خیال سوق میدهند و مانع رسیدنمان به باورهای منطقی و صحیح میشوند. چنین الگوهایی از پیش تعیین شدهاند و درواقع، قالبها و کلیشههایی هستند که هرگز تغییر نمیکنند. تحریفات شناختی، خطاهای مربوط به مغز ما هستند که به نتیجهگیریهایی غیرمنطقی میانجامند که بهلحاظ منطق و صحتداشتن، ما را به صفر یا نزدیکیهای صفر میرسانند. این تحریفات موجب میشوند درک درستی از مسائل نداشته باشیم و بدین ترتیب، افکار منفی در مغزمان تقویت شوند. مهمترین اثر سوء تحریفات شناختی، ایجاد اختلالات روانی است که مسئلهای شایع در جامعۀ کنونی بهشمار میآید. افرادی که دچار مشکلات هیجانی هستند و کورتکسشان فعالیتی ندارد (95 درصد از مردم جهان)، مرتکب خطاهای شناختی میشوند. اگر تصمیمهای احساسی (درمقابل کورتکسی) بگیریم و ذهنمان دچار خطاهای تحریفی شود، افکار غیرمنطقی سراغمان میآیند و دیگر قادر نخواهیم بود وهم و خیال را از حقیقت و واقعیت تشخیص دهیم. در این حالت، تصوراتی داریم که بهباور ما صحیحاند و بدین سبب، بر آنها پای میفشاریم. علت شکستها و ناکامیهای ما دقیقاً همین است و تکرار شکستها و ناکامیها موجب بیماری و افسردگیمان میشود. خطاهای شناختی از دوران کودکیمان بهوجود میآیند و در این فرایند، متأسفانه، نزدیکترین و عزیزترین کسانمان هنگام برقرارکردن ارتباط با ما، ناخواسته، بدترین تفکرات را به ذهنمان انتقال میدهند؛ سپس ما نیز بهنوبۀ خود، این تفکرات نادرست را به نسل بعدی منتقل میکنیم. آنچه در این فرایند، از نسلی به نسل دیگر میرسد، میانبُرهای شناختیِ کاملاً نادرستی است که میتوان آنها را به یک آبکش یا غربال تشبیه کرد. آنها سَمّها و ویروسهایی هستند که وارد فکر ما میشوند و آن را مسموم میکنند. تقریباً تا پایان دوران نوجوانی (حدود 21سالگی)، این تفکرات در ذهن ما جا میافتند و نهادینه میشوند. علت استفادهکردن ما از تحریفات شناختی این است که آنها را نمیشناسیم.
برای درمانکردن این اختلال، مشاوران و روانشناسان از روش CBT (مخفف Cognitive Behavioral Therapy)، یعنی درمان رفتاری- شناختی و شناختی- رفتاری استفاده میکنند؛ بدین صورت که ابتدا شناخت افراد را تغییر میدهند تا از این طریق، آنان را برای تغییرکردن آماده کنند؛ به دیگر سخن، در این روش، بر فکر فرد تمرکز میشود و او شیوۀ صحیحِ فکرکردن را فرامیگیرد. در نخستین گام، شخص با انواع تحریفات شناختی مانند تعمیمدهی، قانون همه یا هیچ (صِفرویِکبودن)، شخصیسازی و برچسبزدن به دیگران آشنا میشود. در مواجهه با افراد دچار تحریفات شناختی باید مراقب باشیم که بازیهای روانیِ آنان وارد بازیهای روانیِ ما نشود؛ زیرا آنها همچون غریقهایی هستند که ناخواسته، ناجیِ خود را غرق میکنند و احساس گناهی را که در وجودشان دارند، به وی انتقال میدهند؛ از این روی باید بسیار ماهرانه از کنار این افراد عبور کنیم تا دچار آسیب نشویم.
صوت جلسه
فایل های مرتبط
# | عنوان | دریافت |
1 | خلاصه بچه غول ذهن خود را بشناسیم جلسه پانزدهم | دریافت فایل |