همانگونه که پیشتر گفتیم، بچهغول نهفته در وجود ما رئیسمان است؛ از این روی باید با استفاده از تکنیکهایی او را مدیریت کنیم تا بتوانیم از نیرویش برای رسیدن به رشد و پیشرفت در زندگی خویش بهره گیریم و بهتعبیری رئیس رئیس خود شویم. این موضوع با هوش هیجانی (EQ) ارتباط مییابد که در اینجا به آن میپردازیم. نخستین بار، دانیل گُلمن در سال 1995 دربارۀ هوش هیجانی سخن گفت. تا حدود چهار دهۀ قبل، عموماً تصور میشد فردی موفق است که دارای ضریب هوشی (IQ) عالی باشد؛ اما امروزه اثبات شده است که IQ بهتنهایی کافی نیست و بهشرط همراهشدن با EQ به موفقیت فرد میانجامد. IQ به کورتکس مربوط میشود و EQ به ضمیر ناخودآگاه مربوط است. برای اینکه رئیس رئیسمان باشیم، باید بتوانیم EQ را با استفاده از IQ مدیریت کنیم؛ بهگونهای که مثلاً هنگام بروز عصبانیت یا شادی خیلی زیاد، کورتکس ما ازطریق کنترل هیجانات و احساساتمان از بروز رفتارهای غیرمنطقی و نادرست ازجانب ما جلوگیری کند. درصورت ضعف کورتکس در انجامدادن این کار میتوانیم با استفاده از تکنیکهایی آن را تقویت کنیم. وقتی عصبانی میشویم، هورمونهای کورتیزول و آدرِنالین در بدنمان ترشح میشوند که نتیجۀ آن، محجوبشدن عقل ماست؛ بدین ترتیب، در این حالت، فقط صفات بدِ طرف مقابل را میبینیم و به خوبیهایش توجهی نمیکنیم. غَلَیان هیجانات چه در حالت مثبت (شادی) و چه در حالت منفی (عصبانیت)، موجب غیرفعالشدن کورتکس میشود که نتیجۀ آن، سرزدن کارهای خلاف عقل و منطق از شخص است.
اساساً یادگیری، حاصل حفظشدن (درمقابل حفظکردن) مطالب است و بدین منظور باید زمان کافی برای تکرار مطالب داشته باشیم. بهمنظور ماندگارکردن مطالب در ذهنمان باید به آنها کُد بدهیم و هرکدامشان را بهصورت قلابی برای فراگرفتن و تداعی مطالب بعدی درآوریم. در تبیین و تشریح این مطلب میتوان حافظه را بر سه بخش تقسیم کرد: حافظۀ حسی (Sense Memory)، حافظۀ کوتاه (Short Memory) و حافظۀ بلند (Long Memory). اگر ازطریق تکرار مطالب، آنها را به حافظۀ بلند منتقل کنیم، هرگز فراموش نمیشوند؛ برعکس، چنانچه به هر دلیلی نتوانیم مطالب را از حافظۀ حسی به سطوح بعدیِ حافظه انتقال دهیم، یقیناً فراموش خواهند شد. درنهایت، مطالبی که وارد حافظۀ بلند (درازمدت) ما شوند، بهسبب تکرارشدن، برای همیشه باقی میمانند و بهآسانی، آنها را بهخاطر میآوریم. اگر از تکرار خسته میشویم، کورتکسمان ضعیف است و باید آن را تقویت کنیم.
برای مدیریتکردن بچهغول نهفته در وجودمان باید بتوانیم با استفاده از زبانی مناسب با او ارتباط برقرار کنیم و سخن بگوییم؛ همچنین باید یاد بگیریم که با بچهغولهای نهفته در وجود دیگران نیز بهدرستی ارتباط یابیم. با اطمینان کامل میتوان گفت تنها زبان قابل فهم برای این بچهغول بیشعور، زبان احساس است؛ نه زبان عقل و منطق. در فرایند برقراری ارتباط با دیگران نیز زبان عقل و منطق، کاراییای ندارد و بهجای آن باید از زبان احساس استفاده کرد؛ زیرا اساساً برای نفوذ در افراد نمیتوانیم با خودآگاه آنان ارتباط برقرار کنیم و راهی نداریم جز آنکه با ناخودآگاهشان مرتبط شویم؛ بنابراین، ابزارهایی همچون پند و نصیحت، استدلال و انتقاد در این فرایند، هیچ اثر مثبتی ندارند و موجب گریزانشدن دیگران از ما میشوند. تمام تکنیکهای ارتباط مؤثر مانند همدلی، القا، گوشدادن فعال، صحبتکردن با استفاده از زبان طنز، محبتورزی، و مقبولیت و محبوبیت، مبتنیبر زبان احساس هستند و تنها با استفاده از این زبان میتوانیم در دیگران نفوذ کنیم.
در تعریفی مختصر و مفید میتوان گفت هوش هیجانی عبارت است از شناخت و مدیریت رفتارها، احساسات و هیجانات خود و دیگران. در این فرایند، کورتکس باید با ناخودآگاه به بیشترین میزان ممکن همکاری کند تا تکانههای هیجانی تعدیل شوند. وقتی ناگهان عصبانی یا خوشحال میشویم، کورتکس تعطیل میشود و عقل و منطق در عملکرد ما وجود ندارد. اگر بتوانیم کورتکس را با لیمبیک همراه کنیم، قادر به استفاده از هوش هیجانی خواهیم بود.
در تقسیمبندیای دیگر، مغز ما انسانها دارای دو نیمکرۀ چپ و راست است که هرکدامشان ویژگیها و کارکردهای خاص خود را دارند. افراد مختلف براساس غلبهداشتن یکی از این دو بخش در اعمال و رفتارهایشان به دو دستۀ چپمغز و راستمغز تقسیم میشوند؛ البته هیچ فردی را نمیتوان یافت که یکی از این دو نیمکرۀ مغزش کاملاً غیرفعال باشد و صرفاً نیمکرۀ دیگر، تمام اعمال و رفتارهای گوناگون او را رقم بزند. نیمکرههای چپ و راست مغز ما با یکدیگر ارتباط دارند. نکتۀ درخور توجه آن است که نیمکرۀ چپ مغز، نیمۀ سمت راست بدن را کنترل و مدیریت میکند و نیمکرۀ راست، نیمۀ سمت چپ بدن را؛ بدین ترتیب، اگر هریک از این دو نیمکره آسیب ببینند، سمت مخالف آنها در بدن ما دچار اختلال خواهد شد.
چپمغزها معمولاً درونگرا، منطقی، سمعی و تحلیلگرند و قالبها و کلیشههای ثابت دارند. آنان کورتکسی و جزئینگرند؛ بدان معنا که در بررسی مسائل گوناگون به جزئیات آنها توجه میکنند. این افراد با اعداد و ریاضیات، بسیار مأنوساند و مکالمات شفاهیِ خوبی دارند؛ برعکس، زبان بدنشان ضعیف است. آنان غالباً شغلهایی در حوزههای فنی و مهندسی، برنامهنویسی، خبرنگاری و تجارت را انتخاب میکنند و در مقایسه با راستمغزها از خلاقیت کمتری برخوردارند.
راستمغزها افرادی خلاق، برونگرا، ابرازگر، احساسی و کلینگرند و در مقایسه با چپمغزها بصریتر و دارای ناخودآگاه قویتری هستند. آنان زودتر عصبانی یا خوشحال میشوند و تصمیمهایشان غالباً مبتنیبر احساس است. این گروه قادرند تهدیدها را به فرصت تبدیل کنند و زبان بدن و حافظۀ تصویریشان قویتر است. افراد راستمغز برای تصدی شغلهایی در حوزههای علوم انسانی و هنر (مانند مدیریت، مشاوره، طراحی گرافیک و نقاشی)، مناسبترند.
با استفاده از تکنیکها و راهکارهایی از این دست میتوان ارتباط میان نیمکرههای چپ و راست را افزایش داد و کورتکس را تقویت کرد:
الف) زمانی هرچند کوتاه از شبانهروز را به خواندن و نوشتن اختصاص دهیم؛ بدین صورت که صفحاتی از یک کتاب را مطالعه کنیم و خلاصۀ آن را بنویسیم؛ سپس بهتدریج، این زمان را افزایش دهیم.
ب) مطالب و مهارتهای جدید یاد بگیریم.
ج) درطول هفته، دستکم 120 دقیقه ورزش هوازی انجام دهیم تا سلولهای مغزیمان فعال شوند.
د) خواب کافی داشته باشیم تا انرژی لازم برای فعالیتهایمان را بهدست آوریم.
ه) به جاهای جدید سفر کنیم تا از قالبها و عادتهای تکراریمان خارج شویم.
صوت جلسه
فایل های مرتبط
# | عنوان | دریافت |
1 | خلاصه بچه غول ذهن خود را بشناسیم جلسه ششم | دریافت فایل |