دفن پیکر های شهدا
گروهی از اهالی غاضریه از قبیلۀ بنیاسد که ازترس راهداران و مأموران ابنزیاد جرئت نداشتند به میدان جنگ نزدیک شوند، بعداز رفتن حرامیان کوفه، آرامآرام به محدودۀ حایر حسینی نزدیک شدند. آنان خیلی سریع درصدد دفن پیکرهای مطهر شهدا برآمدند؛ اما نمیدانستند چگونه باید این بدنهای تکهتکهشده را شناسایی کنند؛ زیرا بدن از سر شناخته میشود و دشمنان، سر اغلب این شهدا و بزرگانشان را بر نیزه کرده و با خود برده بودند. مردم غاضریه هاجوواج بودند که ناگهان از دور، سواری را دیدند که نقاب بر صورت داشت و به آنها نزدیک میشد. شاید ابتدا تصور دیگری داشتند؛ ولی وقتی سوار بهطرفشان آمد و خود را معرفی کرد، هم خوشحال شدند و هم بسیار تعجب کردند.
- من علی بن الحسین، زینالعابدین، امام شما هستم!
آنها فهمیدند امام به ارادۀ الهی آمده است تا هم در دفن پدرش شخصاً عهدهدار کارها شود و هم در دفن دیگر شهدا راهنمایشان باشد. آنان نمیدانستند دفن امام معصوم و حجت خداوندی را فقط جانشین برحق او میتواند انجام دهد.
امام در دفن همۀ بدنها از بنیاسد کمک گرفت و بارها بر آن بدنها گریست. آن حضرت با اهالی غاضریه تا کنار علقمه رفت. او دستهای جداشدۀ عمو را میبوسید و میبویید و بر دیدگان خویش میکشید. بنیاسد بهویژه زنان عزادارشان از گریه و نالۀ امام سجاد- علیه السّلام- بهشدت میگریستند و بر سر و سینه میزدند.
او برای عمویش، عباس- سلام الله علیه- قبری مهیا کرد و قامت رعنای قمر بنیهاشم را که تکهتکه شده بود، در آن مکان دفن کرد. این اولین جایی بود که آن حضرت از کسی مدد نگرفت. امام دستور داد بدنهای مطهر شهدا را در یک مکان عمومی در نزدیکی قتلگاه پدر دفن کنند. برادرش، علیاکبر- علیه السّلام- را نیز نزدیک بدن پدر دفن کرد و علیاصغر، آن سرباز ششماهه و برادر شیرخوارهاش را جایی قرار داد که نزدیک سینۀ پدر میشد.لحظاتی بعد، امام سجاد- سلام الله علیه- مهیا شد تا بدن پدر را به خاک بسپرد. آن حضرت خاکهای گرم قتلگاه را کنار زد و بدن پدر را با صد آهوناله درمیان خاک قرار داد. در آن لحظات، بوریا را که حصیری بود، از بنیاسد برگرفت و بدن تکهتکهشده را جمع کرد؛ آنگاه پدر را از کمر گرفت و در قبر نهاد. او پساز دفن پدر، قدری آب خواست و آن آب را بر قبر پدرش پاشید و بر خاکش نوشت: «این قبر حسین است که لبتشنه درکنار فرات به شهادت رسید».
دقایقی بعد، امام از نظر بنیاسد دور شد و آنها با آه و حسرت، دورشدنش را نظارهگر بودند.
(برگرفته از کتاب وارث حسینی، نوشتۀ بهاءالدین قهرمانینژاد)
